واقع گرا باشیم یا چطور خام مغزمان نشویم

اصل اول واقع گرایی، صراحت در انتقال مفهوم است. پس یک راست می روم سر اصل مطلب:

مغز ما همیشه آنقدرها هم قابل اعتماد نیست. یکبار فرآیند تفکر و منطق و استدلال را مرو کنیم. اطلاعات از حس‌ها مختلف (بینایی، چشایی، بویایی، لامسه و شنوایی) به مغز می رسند. این مغز است که (بدون آنکه خودآگاه شما متوجه شود و خبردار شوید) در نهایت از داده‌های ورودی نتیجه‌گیری آخر را کرده و آن را به عنوان نتیجه گیری لحظه در حافظه ما ذخیره می‌کند. اما مغز ما چقدر راست می‌گوید؟ یا به بیانی دیگر، مغز ما چقدر در انتخابش دیکتاتور است؟ (دیکتاتور در اینجا از جنبه ی تک صدا بودن دیکتاتوری و عدم تجربه روش های جدید است.)

جالب است بدانید، مغز تنها ۱ درصد از کل داده‌هایی که در لحظه دریافت می‌کند به عنوان ‌داده‌ای کارآمد به بخش تحلیل و استدلال انتقال می‌دهد.

 اما سوال اساسی این است: مغز، که اصلاً مخبر معتبری نیست، چطور این یک درصد مد نظرش را انتخاب می‌کند؟

پیش از پاسخ، مروری می‌کنیم بر فرآیند دیدن و ابزار منحصر به فردش، چشم. مردمک چشم در هر ثانیه چندین صد مرتبه حرکت سریع به اطراف دارد و در این مسیر، موضوعات و اطلاعات گوناگونی را به مغز منتقل می‌کند. حال این مغز دیکتاتور ماست که از میان تمام اطلاعات، داده مورد نظرش را بیشتر مورد توجه قرار می دهد. همین اتفاق در مورد دیگر  حواس پنجگانه نیز اتفاق می‌افتد. می توان این چنین نتیجه گرفت که مغز تنها آن چیر که برایش مهم است (در لحظه یا بلند مدت به عنوان سوال برایش مطرح است) را ذخیره و به خودآگاه اعلام می کند. مغز باقی اطلاعاتی را که کسب کرده به عنوان داد سوخته و باطه به زباله دان مغز (منم نمی دونم کجاشه) انتقال می دهد. 

برای توضیح موضوع، برفرض مثال بخش تصمیم‌گیری مغز «لایه خاکستری» را معادل نگهبان روی برجک زندانی در شب تصور کنید. که در فضای تاریک حیاط وسیع زندان در لحظه با پروژکتور پرنورش به دنبال زندانی فراری می‌گردد. آنها تنها هدفشان یافتن زندانی فراری است. حال مثال را کمی دقیقتر در نظر بگیرید. به جای نگهبانان زندان، خودتان را تصور کنید با یک چراغ قوه در میان انباری بزرگ و درهم و تاریک، به دنبال یک صندلی صورتی بلند می‌گردید. در این فرآیند احتمالا شما با چراغ قوه خود از روی اجسام گوناگونی می گذرید که حتی برای ثانیه‌ای به خاطرتان نمی‌مانند، ولی تنها در صورت دیدن جسمی صورتی واکنش نشان می‌دهید. شما هدفی مشخص دارید و مغز شما تنها یک درصد داده‌ای که به آن احتیاج دارد، توجه می‌کند. 

مغزی با این دقت و بازدهی ۱٪ که در رده بدترین بازدهی‌های روی زمین قرار می‌گیرد، به چه درد می‌خورد؟!

حتما به درد می‌خورد و حتما بشر تمام پیشرفتش را مدیون همان مغز است. اما آگاهی ما به دقت مغزمان در دریافت اطلاعات از محیط اطراف و تجربه‌های زندگی (همان ۱٪) بهترین راه است که به دموکراسی‌درونی فکر کنید و از همه اعضا در کنار مغز، برای تصمیم گیری کمک بگیرید. مغز اصلا ناقل امینی نیست، حتما خود تجربه کنید. با گوشت و استخوان خود. به سفر بروید و از هر دعوتی برای تجربه کردن و رفتن به سرزمین عجایب استقبال کنید. آن وقت، شاید بتوانید کمی بازدهی مغز یک درصدی خود را بالا ببرید. 

متاسفانه هنوز روشی برای افزایش دقت مغز وجود ندارد. تنها برای یک لحظه تصور کنید مغز بازدهی اش به ۲۰% می رسید، آن وقت شما باید ۲۰ برابر حالت فعلی به محیط اطراف خود توجه کنید و داده ها و اطلاعات را تجزیه و تحلیل نمایید. 

 در اصطلاح روانشناسی در تحلیل رفتار متقابل، به این عادت دیکتاتوری مغز در انتخاب داده های مهم حالت والد روحی می گویند. که البته بشر در امان ماندن خود و حفظ بقایش را مدیون این حالت روحی (والد) است. اما نمی توان عیب بزرگ والد، یعنی کم رنگ شدن خلاقیت فردی و کاهش توجه به اتفاقات جدید و اندیشه های نو را فراموش کرد. 

این بار، هنگامی که در میانه یک بحث با افتخار و اعتماد به نفس، مثال زدنی بلند فریاد می زدید: ولی به نظر من و طبق مشاهدتم، باید … . خواهشا، یاد عدد بازدهی مغز خود نیز بیوفتید. یک درصد دقت هیچ وقت آقدر دقیق به حساب نمی آید که ارزش زیر سوال بردن دوستی یا عقلانیت را داشته باشد.

البته لازم نیست به منازعه با وی بپردازید. ولی به خود یادآوری کنید که تمام آنچه به عنوان تجربه و دانش خود در زندگی به آن استناد می کنید تنها بازدهی ۱% کل آن چیزی است که تجربه کرده اید. چه بسا باقی ماجرا (۹۹٪) نتیجه گیری متفاوت از دانش کنونی شما داشته باشد و شخص دیگری مغزش یک درصد از آن نود و نه درصد باقی مانده را انتخاب کرده باشد. 

 

طراح بازی و گیمیفیکیشن فرآیندها در نوجوانی متوجه شدم که بسیار خجالتی هستم. به دنبال رفع مشکل، پس از آشنایی با کتاب بازی های اِریک بِرن به ترجمه زیبای اسماعیل فصیح، وارد فضای روانشناسی شدم و به عنوان دانشی شخصی تا همین امروز دنبال کردم. در دبیرستان آرزویم ورود به دانشکده فنی بود، که بهانه ای شد برای مهندس مواد شدنم. در امیرکبیر ارشد نانو مواد خواندم ولی هیچ یک مرا به متالورژی جذب نکرد. مدیریت اجرایی را در بازگشتم به دانشکده فنی خوندم و راه زندگیم عوض شد. با مشاوره کسب و کار در حوزه تولید محتوا کار حرفه ایم را شروع کردم ولی پس از سه سال، به همراه دیگر دوستانم با طراحی بازی راز آب و آتش دفینه عباس میرزا، گروه خدمات سرگرمی فربود انگاره را تاسیس کردیم. از آن روز بود که روحم آرام شد. فهمیدم که «طراح بازی» بودن همه آرزوی من از بودن در این دنیای حوصله سربر است.
پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *